ӇƛƧӇƬƠM

وبلاگ ویژه برای دوستان ویژه هشتم

ӇƛƧӇƬƠM

وبلاگ ویژه برای دوستان ویژه هشتم

ӇƛƧӇƬƠM

این وبلاگ به منظور ارائه خدمت به تمامی دانش آموزان هشتم از قبیل اخبار،کمک های درسی، تحقیق و......
ایجاد شده است.

هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع میباشد.

همچنین این وبلاگ آماده تبادل با تمامی وبلاگ ها و سایت ها می باشد.

تبلیغات
.جهت تبلیغ بامدیریت سایت ارتباط برقرار کنید
بایگانی

۲ مطلب با موضوع «انشا» ثبت شده است

گویند روزی مردی پارچه باف بود و در این کار بسیار خبره و ماهر بود.

روزی از روز ها مرد تمام وقت خود را صرف بافندگی پارچه زرین بافی کرد تا اینکه بعد از تلاش و زحمت زیاد توانست آن پارچه را ببافد.

پس از تمام کردن پارچه از جایش بلند شد و پارچه را کادو کرد و به راه افتاد.

در راه مشتریان زیادی برای لباسی که بافته بود پیدا شد اما او میگفت که پیشکش سلطان است و به هیچ عنوان حاضر به فروش آن نیست.

پشت در بود که سربازان به او گیر دادند که آن چیست در دستت است و تو اجازه نداری وارد شوی و........ تا اینکه وزیر بصورت تصادفی از آن جا می گذشت دستور داد که اجازه ورود آن فرد را بدهند.مرد پس از تشکر زیاد از وزیر و با کمک وی توانست وارد قصر شده و کادو خویش را به سلطان پیشکش کند.

سلطان  کادو را که باز کرد بسیار از لباس زرینه بافی شده خوشش آمد و تشکر کرد.همانجا بود که درباریان یک به یک نظر دادند که آن لباس را برای چه وقتی بپوشد.سلطان گفت:خودت بگو برای کی این لباس را بپوشم.مرد که بد زبان بود و نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد گفت:به نظر من این را بردارید هنگامی که به رحمت خدا رفتید آن را روی قبر شما بیاندازند.

سلطان عصبانی شد و گفت:تو چگونه برای من آرزوی مرگ میکنی؟.و دستور داد سر مرد را ببرند.

پس مرد را اعدام کردند و از آن هنگام است که میگویند:

زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 09 Farvardin 96 ، 18:40
ӇƛƧӇƬƠ M

دیدن مورچه ای که باری را میکشد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 05 Dey 95 ، 22:50
ӇƛƧӇƬƠ M